تبليغاتX
ققنوسي شعله ور در آتش فروزان تنهايي خويش

ققنوسي شعله ور در آتش فروزان تنهايي خويش

اينجا كسي پشت پنجره اش شمع روشن كرده و انتظار و انتظار...


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

دستفروش هالوها






شيريني درد
رؤيا
دروني

Archive

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

Category

سپيده ها
تك دلي ها


Rss




نوشته شده در ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |



من از هیچکس هیچ چیز نمی خواهم

و انتقام هم نمیگیرم

فقط بگذارید نفسم را بکشم

بی ترس از شنیده شدن صدایش

از دیگران

نوشته شده در ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |



از این کرانه ی نیلی، کسی چه میداند

که موج سیلی خودرا

به گوش جاشوی چموش خواهد زد

عرب ، عجم چه واژه های غریبی

هنوز ایران هست

نوشته شده در ساعت 8:8 قبل از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |



دنیا را که زیر و رو هم کنی

باز هم برای من

همان دنیاست

دوستش دارم

نوشته شده در ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |



عجب روزگاریه

یه روز عزیزی

یه روز غریبه

یه روز محرمی

یه روز مزاحم

یه روز میخندن بهت

یه روز بهت فحش میدن

عجبا....

نوشته شده در ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |



وقتی به پشت سرت نگاه میکنی

یادت بیاید

روزی

کسی همیشه پشت سرت بود

تا احساس تنهایی نکنی

امروز تو تنها نیستی

ولی

او....

نوشته شده در ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |



اینک تمام حادثه ها تلخ و ناگوار
اینک زمین خالی و رخشی که بی سوار
ماییم مانده درین راه بی طرف
ماییم خفته به خوابی که روزگار
روزی نشان دهد رخ خوبش به من به ما
ای وای ازین نگاه کریه حباب وار

نوشته شده در ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |


امشب که غم و شراب با هم هستند
تنبور ودف و رباب با هم هستند
تنهایی و رقص خاطرت در این بزم
خوب است که درد و خواب با هم هستند

نوشته شده در ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |


مستی تورا ندیده بودم، دیدم
رقصیدی و با ساز تو،من رقصیدم
پیچک شدم و چرخ زنان مست شدم
برخاستی و گرد تو میپیچیدم

نوشته شده در ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |


از امروز تصميم تازه اي گرفته ام
خاطره ام را دم در
روبه آفتاب پهن كنم
گرم شود و هرچه تاريك و سياه و سرد است فرار كند
بعد خودم شوم
خود خود ساده و تنها و بي آلايش
خودي كه از رقصيدن نترسد
از خنديدن هم
و از دست در دست ديگري شادي را تقسيم كردن
گور پدر تمام مناسبات اجتماعي دست و پا گير
بگذار اگر يكبار ميزييم
مست از شعف
و سر مست از آزادي و بي قيدي زندگي كنم

نوشته شده در ساعت 5:0 بعد از ظهر توسط سيد محمد صدرا طباطبايي |